آنقدر بی اراده شدم که ازمجتبی باردار شدم
پنجشنبه ۱۴ دى ۱۳۹۶
0 نظر
30 بازدید

صورت نحیف و رنگ پریده ای دارد. با این که جوان است اما انگار سال هاست که رنگ شادی به خود ندیده است.در حرف هایش ذره ای از امید نمی توان یافت تا جایی که می گوید به جایی رسیده ام که دیگر هیچ چیز و هیچ کس برایم مهم نیست اما چشمانش از چیز دیگری حکایت دارد، نگرانی ...

به گزارش شبکه خبری صدای رسانه ؛ افسانه روی صندلی کمی خودش را جمع و جور و انگشتانش را در هم قفل کرد. داستان زندگی اش را از کودکی شروع کرد و گفت: نمی دانید چقدر خوشحال و سرخوش و شاد بودم و بدون هیچ دغدغه ای با هم سن و سال هایم سرگرم بازی بودم و هیچ خاطره ای قشنگ تر از چند سال اول دوران کودکی خود ندارم.

این جریان ادامه داشت تا این که بعد از تولد خواهرم همه چیز به هم ریخت، پدرم بیمار شد و مادرم توان نگهداری از او را نداشت و مدام نگران آینده خود و فرزندانش بود و می گفت از زندگی خسته شده ام.

آن قدر مشکلات زندگی او را تحت فشار قرار داده بود که نمی دانست باید چه کند.

روزهای زندگی ام در حالی سپری می شد که در خانه آرامش و از بودن در کنار خانواده احساس خوبی نداشتم.

وقتی از مدرسه بر می گشتم با دیدن پدر بیمارم و زندگی سخت مادرم به هم می ریختم و احساس خفگی به من دست می داد. اوایل دوران نوجوانی را سپری می کردم که پدرم از دنیا رفت. پس از این هم مادرم به جای این که شرایط ما را درک کند و ستونی برای تکیه کردن من و خواهرم باشد مدام دم از ناامیدی و خسته شدن از شرایط موجود می زد.

مشکلات و سختی هایی که طی این سال ها تجربه کرده بودم ذوق و علاقه به درس و مدرسه را از من گرفت تا جایی که بعدازظهرها از خانه بیرون می زدم و راهی خیابان می شدم تا به اصطلاح اوقاتم را دور از فضای سرد و بی روح خانه بگذرانم در حالی که در این سن نیاز به هم صحبتی و همدمی برای درد دل داشتم اما مادرم آن قدر درگیر مشکلات خودش بود که فرصتی برای من نداشت و همین که می توانست شکم من و خواهرم را سیر کند خودش کاری بود، البته در این بین اصرار زیادی به درس خواندن من داشت، نمی دانم شاید می خواست که آینده من هم مثل خودش نشود و بتوانم حداقل گلیمم را از آب بیرون بکشم.

با این وجود بی خیال درس و مدرسه شدم و اهمیتی ندادم. با این کار مرتب با مادرم درگیر می شدم چون می گفت این کار را بکن یا این کار را نکن البته حق هم داشت زیرا تا روزی که مدرسه می رفتم حداقل صبح ها تا حدودی خیالش راحت بود ولی وقتی ترک تحصیل کردم رفتارش تغییر کرد. ذهنم کاملا به هم ریخته بود و هیچ احساس خوبی به خانه و زندگی مادرم نداشتم و فقط زمانی حس خوبی داشتم که بیرون از خانه بودم.

در جریان همین بیرون رفتن ها و پرسه زدن ها با مجتبی آشنا شدم، او چند سال از من بزرگ تر بود. اوایل می ترسیدم اما چند بار که با هم به این طرف و آن طرف رفتیم همه چیز برایم عادی شد تا جایی که خورشید غروب می کرد و من بعد از آن به خانه می رفتم.

هرچه مادرم می پرسید که کجا و با چه کسی بودی حرفی نمی زدم. روزها به سرعت برق و باد می گذشت و وابستگی من به مجتبی بیشتر می شد. تا چشم باز کردم خود را در مهمانی های شبانه و پای بساط مصرف مواد مخدر دیدم و حتی بدون توجه به این که مادرم نگران است بعضی شب ها را نیز با او سپری می کردم.

وابستگی ام به مواد مخدر آن قدر زیاد شده بود که در زمان خماری به خواسته هایی که مجتبی از من داشت تن می دادم چون هیچ پولی برای تامین هزینه مواد نداشتم.

اعتیاد اراده ای برایم نگذاشته بود و دیگر برایم مهم نبود که کجا هستم و چه کاری انجام می دهم، هیچ اختیاری برای مهار خود نداشتم و برایم خوابیدن در کوچه، بیابان، باغ و... مهم نبود. هر موادی به دستم می آمد مصرف می کردم، فرقی نمی کرد که تریاک، هروئین، حشیش و ... باشد. کارم تا جایی پیش رفت که بعضی از شب ها به خانه هم نمی رفتم و هر کاری دلم می خواست انجام می دادم و ...

همه زندگی من در دو چیز خلاصه شده بود، مجتبی و مواد مخدر. تا به خود آمدم دیدم حامله هستم، وقتی موضوع را با او در میان گذاشتم اول زیر بار نمی رفت و نمی پذیرفت اما نمی دانم که توانستم قانع اش کنم یا از روی دلسوزی پذیرفت با من ازدواج کند ولی در یک روز زمستانی از خانه ای که با هم بودیم بیرون رفت و دیگر برنگشت و مدتی گذشت تا این که متوجه شدم او توسط پلیس و هنگام سرقت دستگیر شده است. تا چند روز بعد از دستگیری مجتبی مواد داشتم اما بعد از آن نه پولی داشتم و نه کسی حاضر می شد جنس نسیه بدهد بنابراین من هم تصمیم گرفتم دست به سرقت بزنم که در اولین سرقت در خیابان دستگیر شدم.

زندگی ام را با لجبازی باختم و در باتلاقی فرو رفتم که خودم آن را درست کردم، حالا نه روی بازگشت به خانه را دارم و نه توان نگاه کردن به چشمان مادرم را...

حمیدرضا رضایی
بازار
رهبر
مالی و اقتصادی
جامعه و سیاست
نام
ایمیل
متن نظر
عبارت داخل تصویر