جنون عشق مرد گیلانی را غارنشین کرد
سه شنبه ۰۱ دى ۱۳۹۴
0 نظر
378 بازدید

ماجرای عاشق دلباخته گیلانی عصر كنونی است كه در پی شكست عشقی بیش از سی سال در غار زندگی می كند.

به گزارش شبکه خبری صدای رسانه؛ زندگینامه عزیز نوروزی پیرمرد  گیلانی که در اطراف یکی از روستای سه سار زندگی میکند بیش از 46 سال از عمرش را در غاری میان جنگل های انبوه اطراف سه سار گوراب زرمیخ روستای جیرده منتهی به روستای سه ساراز توابع دهستان آلیان فومن سپری كرده و آخرین باری كه استحمام كرده 20 سال قبل بوده است.

عزیز نوروزی پرور پیرمرد 66 ساله متولد آذر 1320 و شماره شناسنامه 4، همانند انسانهای نخستین داخل یك حفره سنگی در میان جنگل های سربه فلك كشیده اطراف سه سار زندگی می‌كند و با آنكه اهالی محل یك كلبه چوبی برای وی ساخته اند از زندگی در آنجا خودداری می‌كند و همچنان بر زندگی غارنشینی اصرار دارد.

وی گفت: طی مدت 46 سال به زندگی غارنشینی خوگرفته ام و هرگز غذای گرم نخورده و روزها و شب هایم را با آب، نان، ماست و گیاهان جنگلی می‌گذرانم.

 نوروزی پرور كه فاقد هرگونه امكانات بهداشتی است، افزود: 20 سال پیش زمانی كه در بیمارستان بستری بودم حمام كرده و بعد از آن رنگ حمام را ندیدم.

این پیرمرد غارنشین كه پس از 5 سال امسال موهای سرش را كوتاه كرده در این باره اظهار داشت: از آنجا كه هرروز پیاده روی می‌كنم و به روستاهای سه سار-تطف رود الیان-تطف-گوراب زرمیخ- سرمی‌زنم و نان و ماست تهیه می‌كنم به اصرار مردم و بچه ها موهایم را كوتاه كردم و از این بابت بسیار دلخور و ناراحتم.اهالی و پیرمردان خوش قریحه روستا نوروزی پرور را مردی بی‌آزار می‌دانند كه تاكنون صدمه و آسیبی به كسی نرسانده اما از آداب اجتماعی و نوع معیشت دنیای امروز فاصله دارد و زندگی او غارنشینی را تداعی می‌كند.

نوروزی پرور كه به عزیز غارنشین شهرت دارد دارای حافظه خوبی است و تا كلاس پنجم ابتدایی درس خوانده و از 20 سالگی به صورت طبیعی زندگی كرد اما از آن به بعد به جنگل پناه برد و احوالاتش دگرگون شد.وی اشعار زیادی از كتابهای اول تا پنجم ابتدایی را در ذهن خود به خاطر سپرده و آنها را زمزمه می‌كند.این غارنشین در ادامه گفت وگوی خود در مورد علت غارنشینی خود اذعان داشت: من در سوگ یگانه نگارم آواره كوه و جنگل شدم.

عزیز به جوانی رعنا وبلند قامت تبدیل گشت .در روستای اطرافش دختر ی زیبارو زندگی میکرد که نامش نگار بود .عزیز نگار راکه دید صد دل عاشقش شد وهر روز در زمانی معین در گذرگاه چشمه قرار میگرفت واورا میدید .زیبایی عزیز چیزی نبود که هردختری بتواند از آن صرفنظر نماید .واینگونه بود که عشق عزیز ونگار اوج گرفت .

وضع مالی خانواده نگار بهتر بود و نگار خواستگار دیگری هم داشت که آنهم از پشتوانه مالی بهتری برخوردار بود عزیز تلاش کرد خانواده اش را راضی کند تا به خواستگاری نگار بروند. پدر که ازیک طرف ازنظر مالی، ازدواج عزیز را زود میدانست

وازطرفی ازدواج با نگار را ازدست رفته میپنداشت و ناامید درپذیرش وضع مالی عزیز ازطرف خانواده عروس بود مخالفت کرد و اما با اصرار مادر وواسطه های دیگر راضی به خواستگاری شد، نگار تحت فشار شدید خانواده برای ازدواج با دیگری بود وخانواده عزیز از طرف مقابل جواب رد گرفتند .

عزیز بیست ساله بود و مایوس نشد با واسطه های دیگر پیش رفت و اما تمام راهها به شکست منتهی شد، حتی عزیز راه فرار رابه نگار پیش نهاد داد که آنهم از طرف نگاربه دلایلی ردشد وخانواده اش هم پیشگیری کردند، عاقبت یک شب نابهنگام به عزیز خبر رسید که نگار عروسی دارد. به نزدیک خانه نگار رفت ودر آن سیاهی شب در دور ازچشم دیگران نظاره گر ازدست دادن معشوقش شد.

عزیز نا آرام شد آن شب را در بالای درختی نشست واشک ریخت وقتی که اشکهایش تمام شد .در سحرگاهان قبل از آنکه خروسها نغمه جدایی را برای عزیز بخوانند از آبادی رفت وناپدید شد .

عزیز روحش را ازدست داده بود وبدون اینکه از کسی نفرت داشته باشد ،عهد کرد که در سوگ نگار زندگی تنهایی وجنگلی را انتخاب نماید تادور ازنگاه حسرت خود وترحم دیگران باشد گم شدن عزیز برای همه اهالی معمایی بود ولی پدر ومادر را در فراغ فرزند زمین گیر تر نمود .

او دور چشم همه در دور ترین نقطه کوهستان در جایی صعب العبور در داخل غاری سکونت نمود .

ده سال اززندگی عزیز درغار گذشته بود که گروهی شکاربان درپی شکار آهو در زمستان به ردپای عریان آدمیزادی برخورد میکنند وقتی دنبال رد را میگیرند ، نزدیک غار موجودی را می بینند که شبیه آدمیزاد است با موهای بلند وپوششی نیمه عریان از پوست حیوانات ،با شلیک هوایی تفنگ های سرپر با وحشت از تصور غول به روستا بر میگردند .

خبر به ریش سفیدان محل که رسید با توجه به تعاریفشان از موجود غارنشین حدس زدند که شاید آن موجود عزیز گم شده باشد، گروهی از روستا همراه فامیلانی از عزیز به قصد کمک ویاری به عزیز به غار میروند اما هرچه صبر میکنند نتیجه ای نمی گیرند، گویا عزیز فهمیده و تغییر مکان داده بود .

این اتفاق بارها تکرا رمیشود ونتیجه ای نمی گیرند ودر نهایت مجبور میشوند ،عزیز احتمالی را به حال خود بگذارند؛ عزیز دیگر جنگلی شده بود واجتماع وآداب زندگی اجتماعی را ترک نموده بود.

عزیز رفته رفته به اهالی وکمکهایشان خوگرفت ودر زمستان در زمانی که غذانداشت بدور ازچشم اهالی به روستا می آمد وغذاهای دورریزشان راجمع میکرد ودوباره برمیگشت .این موضوع رفته رفته علنی شد واهالی غذایی را در بیرون از خانه می آویختندورفته رفته همه دیدند که عزیز با آنهمه ظاهری که دارد بسیار آرام وبی آزار است وکوچکترین گزندی برای اهالی ندارد وبدین گونه بود که اهالی با عشق پذیرای برگشت او بودند.

حتی اهالی در کنار غار عزیز برایش کلبه کوچکی ساختند، تا در مواقعی ازآن استفاده نماید وهدایای مردم را درآن قرار میدادند، عزیز وقتی به پیری رسید دیگر آن چالاکی اولیه را نداشت رفته رفته در روز به خانه های بالا دست جنگل نزدیک شدواز مردم خوراکی گرفت ورفت .

تدریجا پایش به مرکز روستا رسید واهالی با خورجینی که به اوداده بودندانواع اقسام هدیه را درآن میگذاشتند .همه عزیز را دوست داشتند، کم کم با دوستان قدیمش وقتی که به اونزدیک میشدند صحبت میکرد هنوز زبان تالشی را فراموش نکرده است .

عزیز اینک چندسالی است که هرروز از کوه پایین می آید وپس از جمع آوری غذا دوباره بر میگردد وگاهی دوستانش ، سرورویش را صفا می دهند، اما همچنان زندگی در غار ترجیح داده است او قربانی فقر بود و هنوز در حسرت نداشته هایش آرزوی داشتن زن زیبا ویک کاخ ویک تفنگ است او میگوید بارها وبارها در غار در بیماری وگرسنگی خودرا تسلیم مرگ نموده اما روزها ی بعد دوباره به زندگی برگشته است .

نام
ایمیل
متن نظر
عبارت داخل تصویر