دام شیطانی پشت در خانه دانشجویی
شنبه ۰۲ آبان ۱۳۹۴
0 نظر
576 بازدید

قرار ملاقات های میترا و حامد در حالی ادامه داشت که من بیشتر اوقات را در خانه دانشجویی به تنهایی سپری می کردم و دیگر با او بیرون نمی رفتم...

به گزارش شبکه خبری صدای رسانه و به نقل از جام نیوز؛ اگر پدر و مادرم بفهمند چه بلایی بر سر من آمده است نمی دانم چه اتفاقی رخ می دهد آن ها با هزار امید و آرزو مرا از روستا به شهری غریب فرستادند تا در دانشگاه ادامه تحصیل بدهم و موجب سرافرازی خانواده ام شوم، اما اکنون به خاطر اعتماد بی جا و بیش از حد به یکی از همکلاسی هایم دچار وضعیتی شرم آور شده ام که ...

دختر 25 ساله درحالی که مانند ابربهاری اشک می ریخت به بیان تلخ ترین حادثه زندگی اش پرداخت و به مشاور کلانتری سناباد مشهد گفت: در یکی از روستاهای تربت حیدریه و در یک خانواده  کشاورز به دنیا آمدم با آن که پدرم از وضعیت مالی خوبی برخوردار نبود، اما همه تلاشش را برای رفاه و آسایش من و 6 خواهر و برادر دیگرم به کار می گرفت و معتقد بود ما باید در هر شرایطی ادامه تحصیل بدهیم تا فرد مفیدی برای جامعه باشیم.

پدر و مادرم همواره مرا به عنوان یک فرد درس خوان در میان فامیل مطرح می کردند و هر سال که کارنامه قبولی ام را با نمرات خوب نشانشان می دادم  برق شادی و افتخار را در چهره آفتاب سوخته شان مشاهده می کردم تا این که پس از گذراندن مقطع دبیرستان در دانشگاه پذیرفته شدم. با آن که باید برای ادامه تحصیل راهی شهری بزرگ و غریب می شدم اما خوشحالی خانواده ام از این موضوع وصف ناپذیر بود.

چند روز بعد به همراه خواهرم راهی مشهد شدیم تا من در دانشگاه ثبت نام کنم. آن روز هنگام ثبت نام با دختری به نام میترا که ظاهری موجه داشت آشنا شدم که اتفاقا همکلاسی ام از آب درآمد. در همان برخورد اول با او صمیمی شدم و احساس کردم می توانم به عنوان یک دوست در شهری غریب به او تکیه کنم.

کلاس های درس که شروع شد با یکدیگر اتاقی را اجاره کردیم و به زندگی دانشجویی ادامه دادیم تا این که روزی به پیشنهاد میترا به یکی از پارک های شهر رفتیم دقایقی بعد پسر جوانی نزد ما آمد و خیلی عادی با میترا احوال پرسی کرد و ساعتی را در پارک قدم زدند این درحالی بود که من روی صندلی پارک منتظر آن ها نشسته بودم.

در مسیر برگشت وقتی میترا تعجب مرا دید عنوان کرد حامد نامزدش است و قرار شده، پس از پایان تحصیلات با یکدیگر ازدواج کنند. از آن روز به بعد قرار ملاقات های میترا و حامد در حالی ادامه داشت که من بیشتر اوقات را در خانه دانشجویی به تنهایی سپری می کردم و دیگر با او بیرون نمی رفتم.

تا این که روزی میترا با اصرار و خواهش از من خواست برای ملاقات با حامد او را همراهی کنم، اما او این بار مرا به خانه ای برد که حامد و دوستش در آن جا زندگی می کردند. وقتی میترا و حامد به بهانه قدم زدن در حیاط خلوت بیرون از اتاق رفتند من به ماجرا مشکوک شدم و در حالی که ترسیده بودم خواستم از آن خانه بیرون بروم که ناگهان دوست حامد از پشت سر جلوی دهانم را گرفت و با دست دیگرش در اتاق را قفل کرد و ...حالا با این بلایی که به سرم آمده است خواستار مجازات آن جوان شیطان صفت هستم ولی نمی خواهم پدر و مادرم از این ماجرا مطلع شوند چرا که می ترسم ...

نام
ایمیل
متن نظر
عبارت داخل تصویر